به وبلاگ kermannursing89 خوش آمدید!


امروز سوار تاکسی شدم ،
کنارم یکی بود که دسش مرغ و روغـن اینا بود
خلاصه بدجوری جا رو تنگ کرده بود ...
گفتم سبدِ کالاست . . .؟
گفت آره ، گفتم پس ربّش کو
گفت مگه ربم میدن !؟؟
گفتم آره بابا مگه نگرفتی؟
بدبخت پیاده شد رفت دنبال رُب ..!
.
.
.
.
.
خدایا منو ببخش ، منو ببخش
خودت دیدی جا خیلی کم بود
.jpg)
دلم تنگ است برایت خدا
خدایا !چقدر مهربان هستی.همه چیز حتی کوچکترین مخلوقاتت را با عشق آفریدی.تو به ناچیزترین مخلوقاتت عنایت و لطف و توجه داری.کاش من هم مثل تو باشم.نماینده ای از تو روی زمین.
آه خدا!دنیا بدون یادت دلگیر و سرد است.اما در همین دنیا با یادت می توان آرامش بهشت را داشت.حتی اگر در آن ازآسایش بهشت کوچکترین اثری نباشد.
دلم برایت تنگ است.اینجا، این پایین.و،در زمین از هر چه گفتیم وشنیدیم اما کمتر در مورد تو ای ذات مقدس حرف زدیم.در حالیکه تو گنج پنهان عالم ،گوهر و حقیقت هر چیز هستی.من می دانم ما هیچگاه تو را آن گونه که هستی نخواهیم شناخت،اما از این دلتنگم که هیچ تلاشی هم برای آن مقدار که می توانیم تو را بشناسیم نمی کنیم.
قرار بود ما خلیفه الله باشیم اما شناخت ما از تو خیلی کمتر از این مقامی است که تو برای ما می خواهی.من افسوسم از این است که روزها می آیند و می روند اما ما تو را جستجو نمی کنیم مشتاق دیدنت با قلبمان نیستیم.در دیدن صورت خسته پدر و نگاه مهربان مادر،لبخند شیرین یک کودک.طلوع و غروب خورشید،ابرها و رنگهای رنگین کمان.برگهای زرد و قرمز و نارنجی پاییزی.
سرمان به چه گرم است به چه دلخوشیم؟یادمه در کودکی خیلی بیشتر از الان به تو فکر می کردم.با خودم می گفتم در آینده به شناخت بیشتری از تو خواهم رسید.اما زندگی دنیا و نگرانیها و دغدغه های آن و نگاه کردن به آدمهایی که یاد تو برایشان فقط در حد رفع حاجاتشان است،حس می کنم از همانقدر هم افتاده ام.
اما حالا یاد گرفته ام که خودم بخواهم که به یادت باشم ، با تو باشم و در همین روزمرگی هایم تو را ببینم .به قول سهراب "چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"
مرا ببخش از بابت همه روزها و شب هایی که بی یادت گذشت.بخاطر همه لحظه هایی که یی یادت رنگ خاموشی و ظلمت گرفت.
دور بودن از تو بزرگترین درد بشر است.دردی که آنقدر با آن زندگی کرده که کم کم حسش نمی کند،پس به اشتباه فکر می کند اصلا چنین دردی ندارد اما هنگامی که به اعماق قلبش رجوع کند آنجا که جایگاه توست و جای خالیت را در وجودش احساس خواهد کرد آن وقت است که از این درد به خود خواهد پیچید.ما بدون تو پوچیم.هیچیم.موچوداتی بی هدف و سرگشته ایم.
خدایا به همه ما کمک کن.تا تو را بشناسیم،به یادت باشیم و با تو باشیم.در دنیا و آخرت.تا ابدالاباد چنین باد.آمین
طرح اشتغال زایی دانشجویان
ویژه ی آمادگی ارشد.
این پاورپوینتو از دست ندید.
به آرامی آغاز به مردن میکنی، اگر سفر نکنی، اگر چیزی نخوانی، اگر به اصوات گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی، زمانیکه خود باوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی، اگر برده ی عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی، اگر روزمرگی را تغییر ندهی، اگر رنگهای متفاوتی به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی، اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندتر میکنند دوری کنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی، اگر هنگامی که با شغلت شاد نیستی آنرا عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگی ات ورای مصلحت اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن...
امروز مخاطره کن...
امروز کاری بکن...
نگذار به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن.

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند
مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند
طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند
مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند
من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند
فاضل نظری

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
خانه تکانی دلت مبارک
سوت و کوره اینجا!!!!!چرا؟؟؟؟؟؟
همه تو فاز درسن و ارشد؟(من که به غیر از ویژه هیچی)
ترم بالایی شدن و حال و حوصله وبلاگ ندارن؟(بابا یه خورده تحویل)
قاطی مرغا شدن و سرگرم عشق بازی؟(ایشالله قسمت من امثال من...)
شیفت برداشتن و خسته و کوفته ؟(بوی پول میاد)
حداقل خودتون بگید در چه حالید؟(البته اگه کسی بیاد وب و منت بذاره یه
نظر بده)
پ.ن : بعضیا بی شیرینی عقد کردن،بعضیا بی خدافظی رفتن،بعضیا دو سه چند جا شیفت برداشتن، بعضیا ول کن سالن مطالعه نیستن و بعضیا هم بیکار و الافن.

اولین روزدبستان بازگرد
شادی آن روزهایم بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درس های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بود و تفریقی نبود
ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن ...